ای مهربان تر از من با من در شبهای شک آور نشانه ها خسته نمی شوند! می آیند و می روند و مدام سلام تو را می رسانند تویی که گوشه ای نشسته ای و بی پروا تر از همیشه ماه را معنا می کنی... خدایی که هرگز دیر نمی کند... خدایی که از بی گناهان حمایت می کند دیگر کودک هستی اش را بالای بلندترین کاج دنیا رها نمی کرد تا به جنگ با نیست ها برود لحظه به لحظه با او ... پا به پای او می جنگید ... در تمامی این سالها مردانم را دوست داشته ام مردان و دستانی برگزیده... چرا برگزیده...!؟! کامل نمی دانم من نمی ترسم...از هیچ نمی ترسم من امیدی یافتم در یأس ستاره ای در ظلمات و برگ سبزی کوچک در زمستانی سرد...عجیب سرد همین دیروز ها و پریروزها بود که دیگر حتی از مرگ هم نمی هراسیدم و لبریز شدم از یقینی چنین و نوری چنان که اگر چنین نباشد دل من نیز مباد... ای جهان هستی بشنو ... من آماده ام پ.ن: خاله، خاله...ستاره همون خورشیده !!!!!!
برای تمامی سالهایی که حتی هنوز به دنیا نیامده بود
آن زمانها که گل سرخی بود در خواب مادرش...و ماه هنوز جوانتر بود
می دانم...می دانم که او می جنگد برای تمامی سالهایی که زن بود
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:46 توسط "sham\/" |