تازه تازه داره یادم میاد چی شده مثه یه خواب بد بود وقتی بیدار شدم هیچی یادم نمیومد داشتم زندگیمو می کردم اما حالا همه چی جلو چشمه همه چی یادمه می خوام دوباره بخوابم - برهنه...بگو برهنه به خاکم کنند... تا حالا انقدر قشنگ خودمو به اون راه نزده بودم نمی دونم آخرش چی می شه اما شد؟!؟! همیشه به خودم می گفتم نمی شه هیچوقت نمیشه می گفتم حتی اگه تا تهش هم بری پایین، میای بالا...جا نمی مونی هیچیت نمیشه اما شد...؟!؟! اگه شد بدون که دلم خیلی برات تنگ میشه ... خیلی - حمالان پوچی مرزهای دشوار تحمل را شکستند!!! اون ته تها پشت اون خاکستر خوشرنگ پشت اون سکوت صدای تو تو گوشم می پیچه - تو به من دست می زنی و من در سپیده دم نخستین چشم گشودگی خویش، به زندگی باز می گردم حالا این من حالا این تو... - و من در گشودگی دست راه ها، به پیوستگی انسان ها و خدایان می نگرم من تمامی مردگان بودم...


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:36 توسط "sham\/" |