می دونی بزرگترین مشکلم به عنوان یه ضعیفه چیه؟! موقعهایی که باید گریم بگیره، گریم نمی گیره فقط مثله احمقا به یه نقطه خیره می شم اون وقته که یه قورباغه گنده می پره تو گلوم و هی ورجه ورجه می کنه! یکی از آزروهام اینه که هر وقت اراده کردم گوله گوله گریه کنم! یه آرزو دیگه هم دارم! دستتو بگیرم و بیارمت پشت چشام...شده واسه چند لحظه دنیامو از چشم خودم بهت نشون بدم اون موقع شاید معنی خیره شدنمو بفهمی کاش می شد هر وقت اراده می کردم تو رو می نشوندم جای خودم کاش قدرتشو داشتم... خدایا، یه ذره میای پایین؟! می خوام یه چیزیو در گوشت داد بزنم راست و حسینی بگو، فکر بقیه چیزارو هم نکن!! اونا با من...: قصه من، تا آخرش این جوریه...؟! اگه قراره تا آخرش اوضاع اینطوری باشه قصه منو نیمه تموم بذار و برو به بقیه کارات برس، من نیستم! راستی می دونی چـــــــند وقته قصه هامو مثله سابق نخوندی...؟ تقصیر نداریا! تیتراژش اومده پایین باقیشم می پیچن دور سبزی ها بازم من موندم و چند تا خط و یه حس مسخره دوست دارم تو خط به خط این جملات گم شم تا صبح شه... 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:36 توسط "sham\/" |