روزهايي که ناممکن ها، نا ممکن بودن و صورت ها، قشنگ تر کاش واقعا لقمه اي بود، تا دوره سر مي چرخيد ... اگه تا حالا می گفت هست، الان چند وقتی میشه که دیگه نیست اون موجود دوست داشتني و قابل اعتماد رفته کششی نیست... تو هم اينو فهميده بودي...!؟
برفها رو زيره پاش له مي کرد و ياده روزهايي افتاده بود که واژه ها حرمت داشتن
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:32 توسط "sham\/" |
این روزها مشکل ساز شده ام
آنقدر زیاد که هر چه نبوده ام، شاید که هستم... آنقدر زیاد که در مرز دیدگانم حیرت زده و تنها ماندم همه خیابان ها به خروش آمدند...گوش و چشم اما با من نبود !
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:55 توسط "sham\/" |
تا حالا شده مثه آینه ای بشی که هیچ کیو نشون نمی ده...؟ تا حالا شده فک کنی صبح تا عصرا همیشه انقدر دیر می گذشتن؟! تا حالا شده قبول کنی اونی که فک می کنی اونی نیست که فک می کنن؟! تا حالا شده...؟!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:39 توسط "sham\/" |