ستاره های کوچک درونم کم نور شده است
سوسو می کند و ورای این سوسو کردن ها، ته نشین می شوم
چه بسیار حرف، اما اینان همه این زبانی اند
نه...اینجا سخن را مجالی نیست
به راستی در پس این جا ماندن ها چگونه مرا از من باز توانند شناخت؟!؟
...
من چشم گذاشتم
آنقدر زیاد که چشمان بیداری کشیده ام به خواب رفت
و تو پنهان شدی
در پی خوابی این چنین عمیق، دوان دوان به سویت می شتابم
و تو را می بینم...
تو را که با لبخند همیشگیت، لا به لای کتاب حافظ آمدن مرا به تماشا نشسته ای
قایم باشک ما را پایانی نیست
و چنان باز می نماید که مرا از حضوری این چنین لبریز می کند
آری...ستاره های درونم سوسو می کنند...!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 21:8 توسط "sham\/" |