می گویند زمان زود می گذرد
اما اینجا زمان میان من و دستهایم پنهان شده است
گویی ساعتها خوایبده اند
...
پروانه های سفید بازآمده اند
خودم، با چشم های خودم یکیشان را نزدیک قبرت دیدم
دلم برایت تنگ شده است
دل من تنگ شده است...
برای روزهایی که هیچگاه باز نمی گردند
سنگ اشتباهات من چه عجیب بزرگ است!!
سرم را می شکند...
واژه ها نمی مانند
حرفهایم را میان حرفهاشان پنهان می کنند، می لغزند و می روند پی کارشان

من فرار می کنم
من با همه ساعتهایی که دیر می گذرند فرار می کنم
با عقربه هاشان می چرخم و می چرخم و می چرخم
و صبر می کنم تا زمان برسد...به من برسد!
و هیچ می شوم...
سکوت می کنم به جای تمامی هیاهوهایم
سکوت می کنم به جای همه نبودن هایم
و هیچ می شوم...
هیچ ِهیچ ِهیچ
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:46 توسط "sham\/" |