انگاری یه بن بسته!
همچینی با سرعت میرم می خورم بهش، با مغز پخش می شم رو زمین
خوب دکتر حق داره ام.آر.آی و ببینه و بگه هیچچچیت نیست دیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگه...!
شاید فک می کنم از خدا چیزه کمی می خواستم
شاید بزرگترین آرزو رو کردم
میگه ارزش نداره حرص بخورم
اما پس چرا دیگه از خیلی چیزا خوشم نمیاد
شاید موقتیه، نه؟
شاید تقصیر خودمه، بففـــهم بچه جون!
کلـــــــــــــــــــــــــــــــــی تا باید تصمیم بگیرم امشب
چه شود...
چه می دونم والا...بیخیال اصلا
آخرش یه چیزی میشه دیگه
نوکرتم به مولا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:39 توسط "sham\/" |
یکی بود یکی نبود
اونی که بود انگار نبود
دل تنگی...دل تنگی...دل تنگی...
درد...درد...درد...
عشق...عشق...عشق...

خدایا...
ایناهاش!
بیست و یک سالم شد
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:49 توسط "sham\/" |