هنوز یه اتاق تو این خونست هنوز یه میز تو این اتاقه و این میز هنوز یه کنج داره... و تو هنوز فرصت داری سنگینی عذاب وجدانتو رو میزم جا بذاری ... حتی ته مونده حست هم برام نابه! هر چند ناچیز... اِنقدر ناچیز که ساعت ها قرآنُ نگاه کنم تا باورم شه تو اتاقه روی میز این کنج...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 16:0 توسط "sham\/"
دیگه کم کم داره یادم میره!
داره یادم میره چی رو فدای چی کردم... فقط می بینم می شنوم می چشم... که فدا کردم! چقدر طعمش شوره! اسمش حرف شنویه یا کم آوردن؟! اسمش مجبور شدنه یا خواستن؟! دوست داشتنه یا نفهمیدن...؟!؟!؟ گوشها رو گرفتنه یا کر بودن؟! اسمش بودنه یا نبودن...؟!؟!؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 0:0 توسط "sham\/" |
آن وقتها که بودن دلتنگ تو می شود و تو دلتنگ بودن آن وقتها که ساعتهایت را می کاری و لحظه هایت را تندتر می شماری
آن وقتها که تاریک میشوی و خود را میان تاریکی ها جا می گذاری
چشمانت را ببند
نفس عمیق بکش
و خود را دریاب
روزی "ای کاش ها" بی خبر میمیرند...
و تو اعتراف خواهی کرد
به "شدن"، "بودن" و "ماندن"
صبر داشته باش...
صبر داشته باش

- هی فلانی...زندگی شاید همین باشد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 0:46 توسط "sham\/" |