- پنداری یکی در کوه فریادی کشیده است و اکنون تو طنینش را می شنوی ... صدایی ذهنم را می نویسد
طنین مکرر کلماتی که با مصداق هاشان آشنایی و حقیقتی را به گوشت واگویه می کند
که روزگاری در خواب دیده ای...و اکنون تلنگری شده است که خاطره اش را بیاد آری
حس گنگی آن را خط خطی می کند
قطره اشکی پاک کن بدست می گیرد
و تمام ترس ها را پاک می کند
لبخندی نمره می دهد
دستی ذهنم را ورق می زند
و من این کنج
مشق هایم را می فهمم
و فردا را فراموش می کنم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 0:5 توسط "sham\/" |