اینجا که هستم حضور پاره ای از وجودم درتار و پود زنی است زنی که نفس کشیدنش، خندیدنش، بودنش مرا به یاد دریایی می اندازد که تنها ساحلش شانه هایی مهمان نواز بود و بس دریایی که در آن تمام هست هایم نیست می شد و تمام نیست هایم هست… اینجا که هستم دلم کمتر برای خنده هایش تنگ می شود نیمه شبهای آرام این خانه مرا به سالهای دوری باز می گرداند سالهای دوری که هیچگاه از من دور نبودند بعد باران می گیرد انقدر می بارد تا ابرها خشک می شوند سر قطره بارانی با هم دعوا می کنند و صدای دعواشان مرا از خواب می پراند صدای رعد و برقی ناگهان مرا به آینده پرتاب می کند اما… من همین جا می مانم می مانم و خود را از یادت می آویزم و صبر می کنم تا از مسجد بازگردی … اینجا که هستم همه چیز عوض شده است حتی دلتنگ شدنهایم من دلم فقط کمی برای چهره های بی روح و بی حرف تنگ شده است دیگر دلم پر نیست دل من قایم شده است بی هیچ بغض و اندوه شاید پشت شانه های یک دوست شاید در پس لبخند یک دوست حتی اگر دیگر دوستی کنارم نباشد... دل من قایم شده است شاید در آغوش خواهرم هر چند دلم آنقدر نزدیک باشد که آن را نبیند دیگر دلم از ندیدن ها از نبودن ها نمی گیرد تو زندگی می کنی همه زندگی می کنند … دل من قایم شده است در دستان مردانه ای که خوب می شناسمشان در قطرات اشکی ناب راستی... هنور هم هوای بارانی را دوست نداری؟
که گویا اولین باراست او را می بینم

از نشنیدن ها
من زندگی می کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:23 توسط "sham\/" |
بعضی وقتا بعضی جاها هیچ چیز مثه نبودنت خوب نیست شاید تنها کمکی که از دستت بر میاد، ساکت بودنه هر چند کمرنگ و کمرنگ تر شی ... هر چند نبودنت، حضور نداشتنت عادت شه...
هر چند این فکرتلخ از ذهنت بگذره که چرا درد و دل کردی...؟!
هر چند...
- چشم هایم می سوزند
از تعلیق ِاین همه ذرات غرور
- مرا ندیدی
که پشت پنجـره آواز دیـگـری جـاریسـت
…
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 22:5 توسط "sham\/"