آماده سفری شد که غم،شادی،گریه،خنده،خون و رهایی به همراه داشت دلش برای دستهایش تنگ شد دوس نداشت برگرده! ولی باید بر می گشت...تو طول راه یکی باهاش بود.پا به پا برای اولین بار بود که حس کرد تنهایی سینما رفتنم حالی میده نیش خند تلخی بود ... ستاره هام کمن...! نه نه اشتباه نکن! ستاره ها کمن! و خدایی که در این نزدیکی است روز اول: به رو خودش نیاورد مطمئن نبود که می تونه باهاش رو به رو شه،با سرفه ای به سمت عقب برگشت یهو دید یه بسته تو دستشه رفت سراغ نامه توی تک تک کلماتش انرژی پاشیده بودن آبی سبز زرد کتاب در دستش بود حس عجیبی او را به خواب دعوت می کرد روحی به کالبدش ضربه زد از خواب پرید موی او لای کتاب بود - فکر می کنم شما به روانپزشک احتیاج دارید دلش تنگ شده بود روز دوم: ماه داشت کامل می شد در زیر چشمانش پرنده ای سفید شروع به پرواز کرد دختری رقص مستانه ای را از سر گرفت نزدیک او شد گونه اش را بوسید باد به صورتش می خورد و با دست آن را می گرفت حرف زدند اشتیاقی وصف ناپذیر صدایش متبلور شده بود دلشان تنگ بود تنگ و نزدیک روز سوم: هیچ ندید تیک تاک ساعت روی مخش پیاده روی می کرد روز چهارم: دو روز بود که حرف نزده بودند - بکپ بچه! بکپ! روز پنجم: مثله هیچی نبودن،عجیب بودن! باور کن صاف شفاف تمیز و سبک روز ششم: هنوز شب نشده بود دستام یهو گرم شد درست مثه آدمی که بعد از برف بازی، یه لیوان چایی داغ می گیره دستش! راسنی ماه هنوز کامل نشده روز هفتم: با خود وفادار می مانم آیا؟ یا راهی سهل تر انتخاب می کنم...؟!؟! هفت روز می گذشت و او با تمام وجود می مرد از خواب پرید فقط یه ثانیه بهت زدگی کافی بود بلند بلند گریه کرد بلند بلند داد زد و آرام آرام او هم مرد - دوستت دارم پدر! دوستت دارم! در دریایی از اشک و درد و فریاد تسلیم شد دو چشم قرمز و وحشی، یک نگاه مبهوت ... - نمی دونم ! ولی باید پا می شدم در و باز می کردم - خوب می دونی، می گم که اگه نخوابی سنگین تری روز هشتم: - چوپ تو سر خوردن که می گن اینه؟! روز نهم: چشمانش بی هدف مردانی را دنبال می کرد که در تلویزیون بودند.او را باز به دوران کودکی اش بردند - فیتیله آی فیتیله...! او دیگر می تواند از بین بد و بدتر، بد را انتخاب کند بد خوب است هر چند که می گوییم بد است بنویس بنویس تا بمونی! چه ساده غذا می پزن چقدر به هم نزدیکن چه ساده عکس می گیرن چه ساده ادا در میاورن می گذره، مگه نه؟ خوب می دونی، این حسم به نوبه خودش عجیبه - خوشحالم - خوشحالم که خوشحالی - خوشحالم که می تونم با خوشحالیم خوشحالت کنم روز دهم: یک نشانه نشانه ای سرخ نشانه ای سوزان دردناک و شیرین - یادت نره! یادت نره که یادمون بمونه که تحت هیچ شرایطی نباید دوست نداشته باشیم اینم یادگاری ماه هم که دیگه کامله... دست یکدیگر را گرفتند و راه رفتند بین خودمان باشد زیر زیرکی اشک هم ریختند اما نه اشک غم نمی دانم این دیگر جه جور اشکی بود... تولد،تولد،تولدت مبارک!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 23:38 توسط "sham\/" |