. . .













+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 18:34 توسط "sham\/" |
چقدر عجیب به منی که می خواهند شبیهم و چقدر تلخ از منی که می خواهم دور...! و چقدر دور از منی که نیمی از من است و چه غریب با منی که مرا می خواهد ناآشنا با حسی که آن را می شناسم چه سخت ساکتی...؟!؟ همیشه همین طور بوده است باز هم نمی گذارم بدانی چه می گویم...می دانم اشتباه نکن هنوز هم مرا نمی شناسی هنوز هم نمی توانی مرا بخوانی باور کن دور شو گم می شوی...!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:13 توسط "sham\/" |
همیشه دیدن یه پروانه سفید برام آرامش بخش بوده مثه آرامش بی گناه بودن... گفته بودم که واسه فهمیدن ارزش خوبی باید بد بود اما نه دیگه انقدر! کلنجار رفتن با این حسه احمقانه دیگه جزئی از زندگی منه اگه خیلی بهش احتیاج داری ماله تو! حالا می فهمم چرا شازده کوچولو می گفت: " تو اگر دوست می خواهی, مرا اهلی کن...!" می ترسم از چی نمی دونم!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16:54 توسط "sham\/" |
می دونم!
می دونم که بعضی اوقات دوست داری از دست زود فراموش کردن های خودت کلتو بکوبونی تو دیوار! می دونم که آرزو داری انقدر راحت نخندی! می دونم که گاهی دوست داری زمان و مکان متوقف شه تا بهش برسی! می دونم که اکثر اوقات دلت می گیره و کلافه تر از همیشه برای حسی که نبوده دلتنگ میشی! می دونم که عشقو حس کردی ولی عاشق نشدی! همه اینارو می دونم... کاش انقدر ساده از اول شروع نمی کردی داری حوصلمو سر می بری!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 18:53 توسط "sham\/" |