تبليغاتX
چپ دست، نه چپ دست!

چپ دست، نه چپ دست!

اگرجادویی هم باشد، در دست های ماست...

 

دست خودم نیست

نمی تونم واسه حقم، گدایی کنم!

نمی تونم!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:54 توسط "sham\/" |


 

نمی خوام اینجا مثه دفتر خاطرات بشه

ولی امروز، یعنی همین چند دقیقه پیش اتفاقی افتاد که می خوام یه خاطره بگم

امروز صبح با صدای زنگ یکی از شاگردام از خواب بلند شدم

یکی از شاگردایی که هم من اونو خیلی دوست داشتم و هم اون منو

با زنگ زدنش منو برد تو حال و هوای اون روزا

آخه الان دیگه درس نمی دم...

یاد تک تک شاگردام افتادم

از کوچیکشون گرفته تا بزرگه

دختر و پسر

ولی از همه بیشتر دلم برا کلاسی تنگ شد که همه بچه بودن

چه روزایی بود ...

درس دادن بهشون انقدر شیرین بود که گاهی اوقات یادم می رفت

می خواستم از دستشون کلمو بکوبونم تو دیوار!

یاد کوچکترین شاگردم که میفتم دیوونه می شم!!

ساناز یه دختره ۵ ساله

تو کلاس هر وقت حوصلش سر می رفت رو پای من میشست

و هر روز بعده کلاشس تا، تا دماغش نمی رفت تو لپه من و بوسم نمی کرد نمی رفت خونه

یاد سر و کله زدن باهاشون که میفتم دلم برا اون روزا تنگ میشه

یاد اینکه یهو همشون منو صدا می کردن و من نمی دونستم به کدوم جواب بدم

و۱دقیقه فقط نگاشون می کردم، بعد کلاسمون می رفت رو هوا

و تق تق معلمای دیگه رو در کلاسمون شروع میشد

یاد زمانی که رفتم سر کلاس و دیدم برام جشن تولد گرفتن

یاد اینکه سر امتحان چقدر بهشون می رسوندم

یاد وقتی که بعد کلاس با راننده تاکسی انگلیسی حرف زدم و

چند ثانیه ایی همین جوری مات و مبهوت نگام کرد تا فهمیدم چی شده!

خوشحالم که هیچ وقت اون دورانو از یاد نمی برم

خوشحالم که یه خانوم معلمی به اسم من تو ذهنشون می مونه

مثه معلم خودم که تو ذهنمه

خوشحالم که خوشحالم!

چه خوبه که هیچکی نمی تونه خاطراتتو ازت بگیره

...

من امروز یه امتحان سخت دارم

خدا بگم چی کارت کنه!

هیچ فکر می کردی معلمت انقدر بی جنبه باشه که با زنگ زدنت

یاد تک تک اون خاطرات بیفته و یادش بره که اصلا امتحان داره؟!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 12:31 توسط "sham\/" |


 

ببینیم اصلا دلت به چی خوشه؟

چی می خوای بنویسی که شب و روز بی تابی؟

دنبال چی هستی که می خوای اینجا پیداش کنی؟

خسته نشدی؟!؟!؟!
من که دیگه خسته شدم...!

دلت به چی خوشه آخه؟

به همین خنده ها؟ به ۲ دقیقه خوش بودن و ۲ روز ناخوش بودن؟!

بسه!

بجنگ ولی وقتی زورت می رسه!

بسه!

خدایا بسه!

اعتراف می کنم که کم آوردم!

حالا بعدی...!

 

 


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 1:53 توسط "sham\/" |


 

می گفت:

گاهی اوقات مجبوری اعتماد کنی

حتی به یه کوسه!

حالا بعدش چی میشه، خدا می دونه

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 4:19 توسط "sham\/" |


 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:59 توسط "sham\/" |


 

اصلا قشنگی زندگی به اینه که اتفاقاتی توش بیفته که حتی یه درصد هم احتمالشو نمی دادی!

پس بپر...!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 2:50 توسط "sham\/" |


 

"شام چی داریم؟!

 راستی به عزیزینا زنگ زدی؟

 ببین کیه؟

 گفتم دو تا ماکارونی بیارن!

 إإإإإإإإإإإإإإإإإإ ببین برره شروع نشد؟!!؟!"

...

و زندگی دوباره از سر گرفته شد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 0:42 توسط "sham\/" |


 

بر گشتم! 

فهمیدیم! خوشحالیم!

...

همیشه مهربون بودن و درک کردن یا حداقل کلتو بالا پایین بردن

واسه اینکه نشون بدی می خوای درک کنی خوب نیست

چون اون موقعست که اشکات میشن یه عادت واسه بقیه نه یه نشونه واسه ناراحتیت

نیروی خیلی کارا هست

ولی مفت و مجانی نیست

از زیر دست و پا ور داشتمش

فکرشو بکن

ده ماهه تموم چاشنی رفتامو بی اینکه بدونم گم کرده بودم

فقط دو نفر تو این ده ماه منو دیدن

همون دوتا هم موندن

این دفعه دیگه نمی گم چه خوب...!

چه عالی...!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 2:45 توسط "sham\/" |