دور باید شد دور... تا حالا شده انقدر کارات شیر تو شیر شه که کلاً فلنگو ببندی و بری؟ چه سوال با معنی ای...! فیلاً!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 19:0 توسط "sham\/" |
بعضی وقتا، بعضی جاها، یه لبخندی می زنی که حتی خودتم از عجیب بودنش سر در نمیاری یا بعضی وقتا یه نگاهی می کنی که تا عمق، میری و بر می گردی نگاهی که خودتم می مونی از چشای تو شروع شده یا جای دیگه همه اینا تو کسری از ثانیه اتفاق میفته! بعدش مثه خل و چلا بلند می خندی!!! 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 22:58 توسط "sham\/" |
انقدر بدم میاد از اونایی که حاضرن هر کاری انجام بدن تا یه وقت زیره باره اشتباهاتی که هر روز انجامشون میدن نرن! خوب حتما اونا هم از من بدشون میاد دیگه...! چه خوب!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 11:29 توسط "sham\/" |
خیلی وقت بود این حرف شازده کوچولو رو نخونده بودم: تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:33 توسط "sham\/" |
نمی دونم سنگ شدم؟ من سردم یا اونا خیلی داغن؟!؟ بازم بی خوابی زده به سرم...!
یا اصلا ازهمون اول سنگ بودم؟!
یا این حسا واسم بی معنیه!؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 4:51 توسط "sham\/" |
بعضی وقتا کنار آدمهای غیر قابل پیش بینی بودن حسابی جالبه!! بعضی وقتا هم باعث میشه کلافه شی و کلا ببری! آخه خیلی سخته آدمهای زیادی دور و برت باشن و هر کدوم هم یه شیوه مخصوص و کاملا متفاوت واسه ی دوست داشتن و دوست نداشتنت داشته باشن. خوب هر کی یه راه داره دیگه...!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:41 توسط "sham\/" |
نمی دونم مثه اینکه سر نوشت من اینه که هیچ وقت مثه دخترای عاقل زندگی نکنم! شاید اصلا آفریده شدم واسه کله خراب بودن!!! شاید اصلا بهم نمیاد ادای دخترای با سیاست و در بیارم! نمی دونم!
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 0:16 توسط "sham\/" |
از دیروز تا حالا به طرز وحشتناکی حوصلم سر رفته!
دیشب یکی از بچه ها گفت که بشین وبلاگ بزن بعد منتظر بشین نظر بدن!
منم دیدم بد نمی گه!
راستش قبل از اینکه این وبلاگ و بزنم، بیشتر می نوشتم
حالا اینجا چه جوری میشه خدا می دونه
اینم اولین مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 19:3 توسط "sham\/" |